X
تبلیغات
رایتل
در باب بودن یا نبودن - تلخ تر از قهوه
روزنوشت های یک عدد محمدرضا

خیلی اتفاقی فیلمی دیدم به نام Gran Torino و نظرم راجع به اینکه فیلم دیدن وقت طلف/تلف کردنه عوض شد، یه خورده.

فیلم جالبیه. از Clint Eastwood خوشم میاد به خاطر فیلمای وسترنی که بازی کرده. حیف پیر شده، ای کاش ما آدم ها نه میمردیم نه پیر میشدیم.

خیلی اوقات وقتی به مرگ کسی یا خودم فکر میکنم، میبینم گریه‌ای که بعد از مرگ برای کسی میکنن از روی خودخواهی هست. گریه نمیکنیم چون نگران شرایط و وضعیت اون شخص هستیم، گریه میکنیم چون نگران خودمون هستیم: کی جاشو پر میکنه واسمون؟

حتی مادری که بالا سر جنازه بچش داد و فریاد میکنه تمام حرف حسابش اینه که آقا من بدون بچم نمیتونم زندگی کنم، هیچوقت گریه نمیکنه برای اینکه نگران سرنوشت بچش باشه، گریه نمیکنه و نمیگه کاش اون دنیا که میگن راست باشه و بچم جاش خوب باشه.

و چقدر جالبه که آدم از روی مرگ کسی حس خودخواهیش تحریک بشه، مثل اینکه بری مکه هی حوس/هوس گناه کنی. شگفتا...


پی‌نوشت: البته من نمیدونم تو فکر مادری که داغ بچش رو داره چی میگذره، از روی شواهد و فریاد هاش این نتیجه گیری رو میکنم.

+  1396/09/29  01:28 mowhamadrexa | نظرات (5)