X
تبلیغات
زولا
زندگی ناعادلانه‌ی یک درسا - تلخ تر از قهوه
روزنوشت های یک عدد محمدرضا

وقتی به صورت اتفاقی در مسیر نگاهش قرار گرفت تعجب نکرد، شنیده بود که قرار است بیاید. خودش را برای هر چیزی آماده کرده بود. بی تفاوتی و نادیده گرفته شدن، سلام گرم و صمیمی، نگاه تند و خشمگینانه اش یا ده ها برخورد دیگر. انقدر به واکنش های احتمالی او فکر کرده بود که وقت نشد فکر کند واکنش خودش چه میخواهد باشد. شاید هم میترسید از فکر کردن به این موضوع.

تازه وارد تالار مهمانی شده بود. اواسط مهمانی دیدار مجدد آمده بود، آن زمان ها خوش قرار بود و به موقع سر قرارهایش حاضر میشد.

شروع کرد از همان اول هر که را میدید سلام و احوال میکرد. پسرها را با شوخ طبعی و خندان در آغوش میگرفت و به دخترها که میرسید خودش را جمع و جور میکرد و با خنده سلام سنگینی میکرد و سرش را تا نیمه خم میکرد، به نشانه احترام.

دنبال راه فراری میگشتم، جایی که دیده نشوم. شوق و هیجان و استرس و کنجاکاوی ای که برای دیدار مجددمان داشتم به ناگاه به ترسی بچه‌گانه تبدیل شد. سرم را پایین گرفتم و با همان لیوان نوشیدنی که دستم بود خیلی آرام و بی سر و صدا راه افتادم سمت سرویس بهداشتی. زیر چشمی نگاهی انداختم ببینم متوجه حرکت مسخره‌ام شد یا نه، و ای کاش لااقل آن نگاه لعنتی را نمیکردم. چشم در چشم. من فلسفه و عشق و عرفان نمیدانم، اما میدانم چند صدم ثانیه گره خوردن چشم دو نفر برابری میکند با یک مکالمه طولانی بین روح آن دو شخص.


ایستادم روبروی آینه‌ی سرویس بهداشتی و به خودم خیره شدم. خودم را لعنت کردم که چرا با اینکه میدانستم او هم می‌آید، به این دورهمی لعنتی آمدم! به چشمانم خیره شدم. به این فکر کردم که چقدر آرایشم غلیظ تر از چیزی که انتظار داشتم شد. یاد حرف او افتادم که همیشه بهم گوش زد میکرد بدون آرایش زیباتر هستم. نکند فکر کند از سر لجبازی با اون اینگونه خودم را رنگ کردم؟ خداکند سلیقه‌اش با ۱۵ سال پیش فرق کرده باشد و آرایش دوست داشته باشد. اصلا مگر ممکن است دوست نداشته باشد؟ همه مرد ها دوست دارند...

سوال‌ها و جواب‌ها می‌آمدند و میرفتند...

صدایی دورنم فریاد کشید که "هیچ متوجه هستی داری چیکار میکنی؟ ۱۵ سال گذشته و هردوی شما بچه بودید. اصلا مهم نیست او که بوده و که هست. به خودت بیا دیوانه"


به خودم آمدم و برگشتم به تالار، یا حداقل تظاهر کردم که به خودم آمدم و برگشتم.

دیدمش باز، پشتش به من بود. میان جمعیت با دو سه نفر از پسرها ایستاده بودند و بلند صحبت میکردند و میخندیدند. سلام احوالش را با همه کرده بود گویا.

رفتم به سمت شقایق که روی صندلی ای نشسته بود و با محسن صحبت میکرد. محسن با شیطنتی که دوستش نداشتم گفت: "دیدیش؟". سری تکان دادم که یعنی بله. محسن از آن پسر سمج هاست، ادامه داد: "کروات بنفشم زده که دوست داری" و لبخندی موزمارانه روی لبانش نقش بست. با بی اهمیتی جواب دادم: "آفرین بهش". شقایق گفت "نمیخوای بری سلام کنی؟" محسن بلافاصله جواب داد: "عه عه! بابا زشته! اون بایس بیاد سلام کنه. نه درسا؟". نباید میذاشتم محسن بفهمد این قضیه برایم مهم است وگرنه یا انقدر حرف مفت میزد که اعصابم به هم میریخت یا کاری میکرد که آبرو ریزی شود. پسر خوبیست و چیزی در دلش نیست، اما تا دلتان بخواهد بیشعور هست، برای همین جوابش را ندادم تا دوباره جوابی نشنوم.

نمیدانم چگونه ممکن است که آن شور و هیجان دیدن دوستان قدیم ام با آمادنش به حسی زجر دهنده تبدیل شود، اما شد. چرا انقدر ساده ما انسان ها از حالی به حال دیگر تبدیل میشویم؟


محسن و شقایق از خاطراتشان در مسیر برگشت از دانشگاه به خانه صحبت میکنند و یک سری حقایق ناگفته که تاریخ انقضایشان تمام شده را برای هم باز گو میکنند و به یکدیگر ناسزا میگویند که "آخه تو که میدونستی فلانی برای من مهمه چرا زودتر نگفتی بهم؟ خیلی خری". و من فقط گوش میکنم و سعی میکنم آن دوران فوق‌العاده خوب را تجسم کنم. و چه خاطراتی جالب و خنده داری که روزگاری فکر میکردیم عذاب و زجر الهی هستند... و چه عجیب است ناخدای کشتی زندگی ما آدم ها.

آنها میگفتند و با هم میخندیدیم تا اینکه تن صدایی آشنا از بالای سرم گفت: "سلام"



ادامه دارد...

----------------------------------

پ.ن داستان تخیلی و زاییده ذهن نویسندش هست

+  1396/09/22  00:54 mowhamadrexa | نظرات (3)