X
تبلیغات
رایتل
هوش احساسی - تلخ تر از قهوه
روزنوشت های یک عدد محمدرضا

یک کتاب شروع کردم به خوندن در مورد هوش احساسی

خیلی اتفاقی شروع کردم به خوندنش البته، بیشتر به هدف یادگیری لغات جدید انگلیسی بود و علت انتخابم هم رایگان بودنش توی استور آمازون بود :)

کتاب جالبی بود. بیشتر سعی کرد اطلاعات عمومی بده و از این کتاب های بی ارزش و بازاری روانشناسی نبود و مهمتر از همه حجم هم کم بود :)

اما مقوله هوش احساسی. یا به اسم دیگه،‌EQ، خیلی چیز خوبیه دیگه. کی حال داره بگه؟ اصن من بگم، شما حال داری بشینی راجع به هوش احساسی بخونی؟ نه واقعا حال داری؟ معلومه که نداری. پس سخن عشق گو تا که نو شویم...

کلا احساس خودش به خودی خود چیزی خفنیه، هرچی بیشتر هم بهش فکر کنید بیشتر رازآلودتر میشه. مثلا غیرت چیه. اصلا چرا من باید با دیدن یه صحنه یا یه جمله ضربانم تند بشه و فشار خونم بالا بره و خون تو صورتم جمع و شه و غیره. یا لذت. همین لذت لعنتی. چرا با ما این کارو میکنه اخه. چرا من ساعت ها میتونم بشینم فیفا بازی کنم پای کامپیوتر ولی دو دقیقه نمیتونم تمرکز کنم رو درسم. نه واقعا یکی باید جوابگو باشه، هورمون فلان ترشح/ترشه میشه که نشد حرف حساب. چرا ترشه/ترشح میشه خب؟ یا همین عشق خودمون، چرا یه مشت لب و دهن و چشم و گوش و کنار هم جمع کنی از درون آدم حس میکنه چنین و چنان شده و خوابش به هم میریزه و مودی میشه و یا میخواد خودکشی کنه یا خیلی با انگیزه میشه؟ یه مشت جوارح هستن که حالا یه تکونی هم میخورن دیگه. یا اصلا بیا منطقی باشیم، چرا فقط این؟ چرا اون نه؟

 بعد شما فکر کن که احساس تبدیل شه به سرطان. نور علی نور میشه. از درون به خودخوری میوفته موجود دو پا. مثال میزنم، مادر. یکیو از بدنت تغذیه کنی، اونم ۹ ماه! این که اون ۹ ماه زندگی نمیکنی هیچ، تا دو سال بعدش خواب نداری شبا. این دو سال و نه ماه هم هیچی اصلا. بعدش همش صبح صبحونه ظهر ناهار شب شام، غذاشو حاضر کنی مطمئن شی زیادی شور و شیرین و گرم و سرد نشه که خوشش بیاد. همش نگرانش باشی وقتی نیست. واسش بهترینارو بخوای، خودت رو فداش کنی...

یا کسی که میره برای کشورش یا اعتقاداتش میجنگه. چی میشه که بیخیال همه چی میشه و میره واسه مردن؟

کار اونقدر بالا گرفته که پروفسور سمیعی میاد میگه ما هنوز منبع عشق و احساسات برامون ناشناخته هست. ای عجب.

گوگل میگه همه چیز آدم یه سری الگوریتم هستن. عشقش، لذتش، ترسش و ... همه یه سری الگوریتم هستن که همیشه در حال اجرا شدن تو مغزش هستن. (برای همین گوگل استفاده نمیکنم)

اسلام میگه بشر هیچگاه نمیتونه چیزی شبیه خودش بسازه

صهیونیسم میگه خدا شعور و علم داره، شعور رو شیطان به ما عطا کرد (با گاز زدن سیبه) و ما باید علم کسب کنیم تا به خدایی برسیم.

پائولو کوئلو اذعان میداره مرز آدم عشق هست.

فروید میگه جمع کنید بابا عشق سیخی چنده، درد همتون رابطه جنسیه، خلاص.

و کلا هر کسی حس کرده باید یه نظری بده که آقا این حس ها چیه (از جمله خودم)، این ضربان قلب ها. این خوشی ها. این بدبختی ها. اینا چیه؟ و از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود به کجا میروم ای دل ننمایی وطنم.

حالا این وسط یه سری هم سعی داشتن در کنترل بگیرن این بیماری واگیردار و همه گیر هورمونی رو. یه سری از تمام لذات دنیا پرهیز کردن و فقط به معنویات فکر کردن، اسلام گفت موسیقی گوش ندید احساساتتون رو تحت الشعاع قرار میده و غیر واقعی جلوه میده (نظرم با اینه) یه سری هم گفتن بیخیال همه چی فقط احساس (هنگ اور های عزیز).

ولی احساس باکتریه نه ویروس (ممکنه بگید باکتری باعث ایجاد سرطان نمیشه، که خب حالا گیر ندید دیگه میخوام نتیجه گیری کنم :)) )

نبود باکتری بیچاره میکنه آدمو. باکتری های روده نبودن اصلا جذب و حضم/هضم نمیشد غذا. زیادم باشه که معلومه خوب نیست دیگه. متعادل باشیم، خوراک خوب به احساساتمون بدیم، چیپس و پفک به اندازه بخورید، در آخر مسواک هم یادتون نره

+  1396/08/07  13:56 mowhamadrexa | نظرات (6)