X
تبلیغات
رایتل
while True - تلخ تر از قهوه
روزنوشت های یک عدد محمدرضا

خیلی ها از شرایطشان ایراد میگیرند و میگویند از زندگیشان راضی نیستند، اکثرا تقصیر خودشان هست چون تغییری در خود نمیدهند و منتظر معجزه ای هستند که بیاید و زندگیشان را از این رو به آن رو کند، و چه خنده دار هست تفکرشان. مانند پرنسسی که در انتظار شاهزاده ای هست که با اسب سفیدش بیاید و دستانش را بگیرد و از این ظلمت و یکنواختی نجاتش دهد و بدلش کند به خوشبخت ترین انسان روی زمین و همیشه یک لبخند گشاد حاکی از رضایت درونی بر روی لبانش باشد و خلاص شود از دنیایی که برای خودش ساخته بود. و چقدر مشمئز کننده هست این تفکر بچگانه.

گروهی دیگر اما، در دام افتادند. مثل شاهی که در بازی شطرنج محاصره شده و با هر حرکتش، کیش میشود و عاجزانه در حال تلاش برای راه فراری هست و حتی ممکن هست مهره های مهمی هم فدای این تلاش ها برای تغییر وضعیت کند.

مانند پدر خانه ای با سه فرزند و حقوق ناعادلانه ی کارمندی، یقینا از زندگیش راضی نیست و دچار روزمزگی شده اما چاره ای ندارد جز ادامه ی روند. پس از ۳۰ سال کار به خودش میاید و میبیند تمام عمرش رفت و هیچ برایش نمانده جز سکون و سنگینی میانسالی و پیری که آرام آرام تسخیرش میکند.

یکنواختی، واژه ایست که بر تن این روزهای من نشسته. وسط دوره ی هوم سیکم هستم، سرباز فراری محسوب میشوم و تا سال ها قرار نیست دوده های تهران را استنشاق کنم. از مدرنیته و جهان اولی اینجا هم چیزی جز تختم و کتابخانه آپارتمان به من نرسیده. امیدوارم IELTS نمره لازم را کسب کنم. حداقل بدون استرس میتوانم برم در خیابان قدمی بزنم، هم صحبتی پیدا کنم و از لاک خود در بیاییم. اگر هم که نمره لازم را نیاوردم... بهتر است بیارم :)

+  1396/07/12  15:11 mowhamadrexa | نظرات (4)