X
تبلیغات
رایتل
دانشگاه؟؟ - تلخ تر از قهوه
روزنوشت های یک عدد محمدرضا

دیروز برای ثبت نام در دانشگاه جدید بادی به غبغب انداختم و راهی دانشگاه شدم.

رسیدم و شاد و خوشحال و خندان و با اعتماد به نفس رفتم جلوی اسممو امضا کردم، حضورم رو تیکشو زدم و نشستم پیش بقیه منتظر شدم کمپ معرفی دانشگاه شروع بشه.

همه ساکت نشسته بودیم ولی از اسپیکرها با صدای بلند آهنگ های پوچ و بی معنی و بی هدف پاپ غربی پخش میشد.

خلاصه همه اومدن لیست تکمیل شد و یه خانمی رفت پشت سیستم و موسیقی رو قطع کرد، و من بلند گفتم Thank you :)

که خب یه سری چپ چپ نگاه کردن و یه سری خندیدن.

بعدش رفتیم به محلی که به تعداد کافی لپ تاپ بود و بهمون نحوه انتخاب واحد رو آموزش دادن، و بعد از آموزش گفتن حالا نوبت شماست، انتخاب واحد کنید!

من لاگین کردم و ...

سرتونو درد نیارم، نشد. خانم راهنما اومد بهم گفت نمراتت و رزومت خیلی خوبه دوست داریم بینمون باشی ولی زبانت مشکل داره.

و من این ترم احتمالا(!) نمیرسم به دانشگاه و خیلی دپرسم.

نباید این کارو با من میکردن :)) اگه قرار بود اینجوری بشه باید از همون اول میگفتن. ۵ ماه باید صبر کنم حالا تا ترم جدید...

حتما این داستان رو شنیدین که میگه:

حکایت کرده اند پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سربازی را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید: سردت نیست؟

نگهبان گفت: چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت: من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا برایت بیاورند. 

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرما زده نگهبان را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.

خلاصه اگه از همون اول میدونستم که این ترم نمیشه بهتر بود

________________________________________________

موسیقی مرتبط با حال و هوا: لینک


+  1396/05/22  01:24 mowhamadrexa | نظرات (4)