X
تبلیغات
زولا
آن قدیم ها - تلخ تر از قهوه
روزنوشت های یک عدد محمدرضا

شده بعضی وقتا بشینید و ساعت ها توی دنیای اینترنت دنبال دوستان دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاهتان بگردید و ببینید چه شده اند، که شده اند، کجای این منظومه ی بی انتها هستن، اصلا هستند یا رفتند...؟

برای من این اتفاق به کرار میوفتد. بعضی اوقات حس میکنم بیش از حد وقت صرف این کار میکنم و بیش از مقدار مجاز در گذشته سیر و سفر میکنم.

ماحصل این گشت و گذارها معمولا اکانت های فیسبوکی هست که خیلی وقت میشود رنگ صاحبانشان را به خود ندیده اند و زمان بی انتهایی از آخرین باری که آن دایره لعنتی کنار عکسشان سبز بوده گذشته.

نمیدانم چرا انقدر درگیر این موضوع میشوم، شاید مغزم شرطی شده شده است، شاید دنباله ی حسادت های کودکانه و بچگانه است که هنوز سرکش هستند و میخواهند با تمام وجود فریاد بزنند: « دیدی من بهترم! »

میخواهد ببیند آن که همیشه شاگرد اول مدرسه و سوگولی معلم ها بود الان کجاست، آن که خیلی اصرار داشت لات و خلاف هست الان چه بلایی سرش آمده، آن یکی که همیشه ساکت بود بالاخره زبان باز کرد یا نه؟ اوضاع درس و کار و زندگیشان به کجا رسیده؟

نمیدانم خوب هست این حس ها یا نه، گاهی ناامیدم میکند، گاهی مانند موجی قدرتمند مرا به جلو میراند، گاهی هم خسته.

حس عجیبیست...

+  1396/05/08  01:48 mowhamadrexa | نظرات (4)