X
تبلیغات
رایتل
تفکرات یک گیتار - تلخ تر از قهوه
روزنوشت های یک عدد محمدرضا

یک روز معمولی دیگر، می آیند و میروند، جنس چوبم را میپرسند، نام سازنده ام، تعداد فرت هایم و عرض شیطانکم را.

من هم مثل همیشه بی تفاوت به آنها به بیرون نگاه میکنم و مینشینم به تماشای غم ها و شادی ها.

البته از اول بی تفاوت نبودم، قبل تر ها اهمیت میدادم، صاف می ایستادم و لبخند میزدم و خودم را معرفی میکردم

اما هیچ کس، حتی یک نفر هم اهمیت نداد به من، راستش من اینجا دوستان زیادی دارم که بسیار خوش صداتر و خوش اندام تر از من هستند، من هم اگر جای آنها بودم به سادگی سرم میچرخاندم و با چشمانی که برق میزد به بقییه نگاه میکردم، شاید هم مثل خیلی از آنها فریاد برمی آوردم که:" وای خدای من! این را ببین!"

چه میشود کرد، با این مسئله کنار آمدم. دیگر خیلی وقت است رویای نواختن در کنسرت های بزرگ را ندارم. صبح تا شب فقط به خیابان جمهوری نگاه میکنم.

اذیت نمیشوم از اینکار، حتی خسته هم نمیشوم، از زمانی که درختی تنومند بودم عادت داشتم به این کار.

بگذریم... ما عادت داریم.

درست است ما، در واقه ما دو گروه هستیم، گروه لوکس و خوش صدا و قیمت و دیگری گروه سطح پایین و ارزان که فقط برای تازه کار ها تجویز میشویم، و همان طور که احتمالا حدس زدید من جزو سطح پایین هستم. سطح پایین که نه، چجور بگوییم...  اممم فکر کنم مبتدی اسم زیباتری باشد.

بارها و بارها با خودم فکر کردم که اگر حق انتخاب داشتم کدام را انتخاب میکردم، آموزش یک علاقه مند جوان یا ارضاء یک حرفه ای...


+  1395/02/07  23:19 mowhamadrexa | نظرات (3)